زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردند | عمومي

سلام دوستای خوبم!

نمی دونم باید چی بگم یا چه جوری بگم که بتونین شاید کمی حس الان منو متوجه بشین.

امروز برام روز قشنگی بود .قشنگتر از اون روزی که یه آهوی کوچولوی

زخمی تنها... تو دل جنگل مادرشو پیدا می کنه.قشنگتر از اون روزی که

برای مرغ عشق تنهای تو قفس... یه همزبون میارن تا با هم خونه رو بزارن

رو سرشون.قشنگتر از اون روزی که یه ماهی قرمز کوچولو رو میبرن تا

تو برکه همیشه آروم پشت اون کوههای همیشه بیدار آزاد کنن و بهش بگن... تنگتو شکستیم.

نمی دونم چی بگم.شاید اصلا" نتونم بگم چمه.حالم خیلی خوبه.دوباره عزم سفر دارم.

یادمه اون روزای نه چندان دور می خواستم برم اما یه غریبه پیداش شد و

منو به خونه دلش راه داد تا شاید کمی مزه دلدادگی رو بفهمم. یادمه یه روز

صبح که هنوز خروسای دنیا خواب بودن و می شد صدای شب زنده دارای

خدا رو شنید بیدار شدم.دست خودم نبود .رفتم.یه جایی رسیدم...خوشم

اومد.از راننده خواب آلود لاغر اندام اون روزم خواستم منو همون جا پیاده

کنه.خندید.گفت اینجا که بیابونه.گفتم ستاره هاش دیشب دعوتم کردن.باز

خندید.دندشو عوض کرد و سرعتشو بیشتر...گفتم آقا نگه دار واقعا"پیاده می

شم.گفت آقا برای ما درد سر درست میشه...خلاصه کم کم با فشار دادن

پاش رو پدال ترمز رضایتشو نشون داد.پیاده شدم.و او... رفت.

کم کم شاید خروسا بیدار شده بودن و داشتن صداشونو صاف می

کردن.می شد هنوز ستاره ها رو سیر تماشا کرد.زیر اندازمو از تو کوله

پشتیم در آوردمو انداختمش رو یه متر از خاک خدا...دراز کشیدم.کفشامو در

آوردمو گذاشتم تو کوله پشتی تا بالش اون دقایقم باشه.آخ که چه قشنگ

بودن اون ستاره ها.راه شیری از همیشه شیری تر بود.دب اکبر اخمشو به

طرف دب اصغر نشونه رفته بود.خوشه پروین اون گوشه ی روشنتر آسمون

انگار خوابش گرفته بود...سردم شد.زیر اندازو  روانداز کردمو رو خاک خدا

خوابیدم.شاید چند تا مار و عقربم بودن اون دور و برا.اما اوناهم محو تماشای ستاره ها بودن...آخ که چه خوب بود.

داشت صبح می شد.ستاره ها یکی یکی چشمک زنون خداحافظی می

کردن.همه راه رو باز می کردن تا سلطان آسمون بیاد و بشینه رو تخت روونش.

اون روز هم گذشت.نمی دونم چی شد . دوباره یاد اون غریبه افتادم.اومدم

سراغش.طفلکی خیلی نگرانم شده بود. برام آرزوهاشو نوشته بود.دونه

دونش آرزو های خودم بود.همشونو چند وقت پیش تو دفتر خاطراتم نوشته

بودم.یکی یکی می خوندمو گریه می کردم.بچه ها بلندم کردن و بردنم

بیرون.حتی نتونستم از صفحه میلم بیام بیرون.اما دوباره برگشتمو براش میل

گذاشتم.آره کلا" دوباره ...برگشتم.این دفه هم اون غریبه ی خوب نذاشت برم سفر.

من موندنی شدم.اما به خودم قول دادم یه زودی راهی این سفر بشم.

قبل از اون می خواستم ببینمش.و...بالاخره یه روز دیدمش.انقدر برام آشنا

بود که فکر نمی کردم چیزی داشته باشم که اون ندونه.ازش خواستم که

برام حرف بزنه.وای...اون می گفت و من می رفتم.انقدر به چشاش نگاه

کردم که...آخه می خواستم هیچ وقت از یادم نره.تا اگه یه روزی اونو تو اون

جایی که می خوام برم دیدم بشناسمش.باز بشینمو اون برام حرف بزنه و

من به نگاش نگاه کنم.شاید اونجا هم کلاغی باشه که خودشو تو یه گودال

آب بشوره.تا اون خوشش بیاد و بخنده.شاید اونجا هم گربه ها دنبال غذا

بگردن تا اون براشون بادوم زمینی پرت کنه و وقتی دید خوششون نمیاد بگه

خاب کلاغا می خورن!شاید اونجا انقدر سوژه های خوب برای حرف زدن

وجود داشته باشه که من موضوع مرگو بهش پیشنهاد نکنم.شاید اونجا

مامانش بهش نگفته باشه ناهار برگرد تا لحظه های ناب من کم یاب بشن...شاید...

باهاش اومدم .قدم به قدم .هنوز می گفت و هنوز میشنیدم.تا اینکه گفت

اینجا خونمونه.آخ...زمان گذشته بود.بازم این جوری ...باید تموم می شد:خدا

حافظ .خداحافظی می کرد.من بازم زل زده بودم تو چشاش...نه...محاله یادم

بره.شاید متوجه خدافظی من نشد...آخه انگار امید یه دیدار دیگه رو

داشت.خندید...خدافظی کرد...و رفت.حتی بر نگشت وایسادن منو کنار اون

دیوار تماشا کنه.آخی...باز تموم شد!حالا من مونده بودمو اون قولی که به

دلم داده بودم.اینکه ببرمش سفر.یه جایی که زمان توش حرکت نمی

کنه.اونجاهمیشه الانه.گذشته ای نیست که حسرتشو بخوری.آینده ای

نیست که نگرانش باشی .همه چیز صاف و روشنه.همه چیز مثل اون ستاره ها داره چشمک می زنه...

شاید باید تو اون کوچه از دفتر اون مرجع عالی قدر می پرسیدم خدا چقدر

منو تو آتیش می سوزونه.اما نپرسیدم.یعنی برام فرقی نمی کنه.هر چی

باشه از اینجا بهتره که می گن زندگی کن اما آدمو آتیش می زنن.باز اونجا

وقتی می گن بسوز به آدم آتیش میدن.یعنی راس می گن به آدم.تو که

همیشه راس میگی حرف منو می فهمی.مخصوصا" که خوشبین هم

هستی.البته اگه چشمای من یکی رو شور ندونی!

اونجا جای همتونو خالی می کنم.به جای همتون با آتیش خدا چارشنبه

سوری راه میندازم.به جای همتون شجریان گوش میدم.به جای همتون داد

می زنم.به جای همتون روی ماه خدا رو می بوسم.به جای همتون تو جهنم

جیغ می کشم.گریه می کنم.می سوزم.می میرم.زنده می شم

واااای...چقدر دلم تنگ شده واسه خدا...چقدر خستم.پاهام نا ندارن باز

دوباره روی زمینی که خودش داره می چرخه بچرخن!دارم آتیش می

گیرم.انگار به پیشوازم اومدن...چه داغه این داغ...مثل گرمای نگاه اون

غریبست.مثل اون شوریه که وقتی باهاش زیر بارون قدم می زدم به دلم افتاده بود.

یادم باشه از خدا بپرسم چرا کبکا از رنگای شاد خوششون میاد.یادم باشه

از خدا بپرسم چرا بعضی سگا گاز می گیرن بعضیاشون هم رو زانوی آدم لم

میدنو می خوابن.یادم باشه از خدا بپرسم کلاغ سفید وجود داره یا نه .یادم باشه از خدا بپرسم چرا؟؟؟

می رم.امروز و فردا میرم.آخه به دلم قول دادم...قول دادم ببرمش یه جایی

که هر موقع یکیو دوس داشت بتونه بوسش کنه!اونم همین جوری به خدا...

خاب...گفتم اونایی روکه باید می گفتم.

........................................................................................................................................

برام نظر بزارین.میام همشونو می خونم.پنجشنبه ها.شاید اصلا" بیام

پیشتون و همون موقع که دارین تایپ می کنین بخونم!

خدافظ دوستای خوبم!

 


نوشته شده توسط مجیدنجارزاده هنجنی در 23 اسفند 1386 ساعت 20:42
| شعر روز

تا که فردا می رسد از راه من جان می دهم

هر چه را دلدار خواهد بی گمان آن می دهم

منتظر در راه فردا می نشینم بی شکیب

در تب این لحظه ها می سوزم اما بی طبیب

این چه خوش دردیست جانا با تو درمان می شود

با تو آزادی به هر جا گر چه زندان می شود

 

دوست دارم ساعتی بی دیدن رویت خموش

چشمهایم را ببندم بشنوم صوتت ز گوش

بعد از آن آرام من وا می کنم چشم ترم

تا توانم بیشتر بر روی ماهت بنگرم

گر بگویی دور شو از دور دنیا می روم

ور بگویی جان بده والله من جان می دهم

 


نوشته شده توسط مجیدنجارزاده هنجنی در 22 اسفند 1386 ساعت 20:34
| تلنگر

اگه بهتون بگن فقط ۵ ساعت دیگه زنده اید چه کار می کنین؟

تو رو خدا جواب بدید.


نوشته شده توسط مجیدنجارزاده هنجنی در 21 اسفند 1386 ساعت 23:34
| این یعنی چی؟؟!


در سوئد بيش از نيمي از نوزادان خارج از ازدواج به

دنيا مي‌آيند. در آمريکا و انگليس اين رقم بيش از 40

درصد است.


نوشته شده توسط مجیدنجارزاده هنجنی در 20 اسفند 1386 ساعت 17:51
| از آنان که باید...

از فیثاغورث پرسیدندچه فرقی است بین طلا و مرد و زن ؟

حکیم پاسخ داد: " طلا را آتش نرم می کند.زن را طلا و مرد را زن!!!

                                                                             


نوشته شده توسط مجیدنجارزاده هنجنی در 20 اسفند 1386 ساعت 14:16
| تلنگر

ای فلانی!

             زندگی شاید همین باشد.

                                            یک فریب ساده و کوچک...

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

                                               جز برای او

                                                          و جز با او

                                                                  نمی خواهی...


نوشته شده توسط مجیدنجارزاده هنجنی در 19 اسفند 1386 ساعت 23:58
| از آنان که باید...

یا به اندازه آرزوهایت تلاش کن...

       یا به اندازه تلاشت آرزو داشته باش!

                                                                          

                                                                                    " ویلیام شکسپیر "


نوشته شده توسط مجیدنجارزاده هنجنی در 19 اسفند 1386 ساعت 13:48
| شعر روز

آهی کشید غمزده پیری سپید موی      

                          افکند صبحگاه در آئینه چون نگاه

           در لابلای موی چو کافور خویش دید        

                                                 یک تار مو سیاه

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد

                        در خاطرات تیره و تاریک خود دوید

سی سال پیش نیز در آئینه دیده بود            

                                                 یک تار مو سپید

در هم شکست چهره در هم کشیده اش

          دستی به موی خویش فرو برد و گفت وای

اشکی به روی آینه افتاد و ناگهان

                                        بگریست های های...

 


نوشته شده توسط مجیدنجارزاده هنجنی در 18 اسفند 1386 ساعت 23:47
| نیش و نوش

یکی از دانشمندان گوش بزرگ و درازی داشت.شخصی از راه استهزا و

مسخره به او گفت:

-گوشهای شما برای یک انسان خیلی دراز است!

دانشمند گفت:بله...گوشهای شما هم برای جثه یک الاغ کوتاه است!


نوشته شده توسط مجیدنجارزاده هنجنی در 18 اسفند 1386 ساعت 23:16
| از آنان که باید...

وقتی می خواستند " ارنستو چگوارا " را به گلوله ببندند آخرین جمله زندگیش

را با صدای بلند این گونه به زبان آورد:

" شلیک کنید ...شلیک کنید ترسوها.شما یک مرد را می کشید." 

                                                                       


نوشته شده توسط مجیدنجارزاده هنجنی در 17 اسفند 1386 ساعت 19:08
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: برای مشاهده هر پوشه یا مطلب کافیست بروی عنوان آن کلیک نمائید تا باز یا بسته شود
صفحات: 1  [2]  
Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ